نزدیکی چهار راه پسرکی گل فروش توجهم را جلب کرد .
که شاخه هایی از گل در دستش بود
وکنار مغازه ای در فکر نشسته بود . با اوارتباط چشمی بر قرارنموده وگفتم :
چرا نمی روی گلهایت را بفروشی ؟ گفت :
تا دیروز می فروختم که هزینه درمان خواهرم تامین شود .
دیشب حالش بد شد ومرد .؟!
درحالی که قطره ای اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت :
تو می خواستی برای کسی گل بخری ؟! گفتم :
تا دیروز برای عشقم می خریدم ولی امروز باورم شد که :
بی وفا است وباید فراموشش کنم ؟!
قطره های اشکهایی که از چشمانش سرازیر بود را با دستش پاک کرد
وشاخه گلی به من داد وگفت :بگیر ..
باید از نو شروع کنیم .
تو بدون عشقت ؛ ومن بدون خواهرم ؟!
خود باوری ......
ما را در سایت خود باوری ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 18:16